أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
111
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
چون فرزندان يعقوب گفتند . « أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ « 1 » . » « 1 - » يعقوب را رنگ « 2 » روى « 3 » چون زعفران شد ، و آب حسرت از ديدهها روان شد ، لرزه بر اندام او افتاد ، مصيبتزدهوار دست بر سر نهاد . گفتند : اى « 4 » پدر اين همه اندوه و زارى « 5 » چيست ؟ گفت : از بهر آنك مىترسم . گفتند : از چه مىترسى ؟ گفت : از آنك گرگش گزندى « 6 » رساند و دلم جاودانه در درد و تيمار « 7 » او بماند . « 8 » گفتند : اى پدر چه گمان بد است كى مىبرى ، از گرگ « 9 » چه باك باشد آن را كه چون ما ده برادر باشد . « 10 » فردا كى بنده سر از خاك بردارد ، عالم « 11 » بيند ديگرگون شده ، كوهها بيند با زمين هامون شده ، خلق را بيند سر از خاك برآورده ، خصمان « 12 » بيند روى با يكديگر « 13 » آورده ، دوزخ را بيند پر از آتش قهر « 14 » افروخته ، دلها بيند از درد « 15 » قطيعت سوخته ، خون شهيدان بيند بر خاك قيامت ريخته ، ترازوى عدل بيند از معلاق انصاف درآويخته ، زن « 16 » بيند با مرد بهم برآميخته ، زبانيه را بيند در انتظار ايستاده ، نامها پران شده و مهر « 17 » برنهاده ، [ 31 الف ] تنها لرزان شده ، آب حسرت از ديدهها روان شده . از حضرت جبروت خطاب آيد كى : بندهء بيچاره چت مىبود « 18 » ؟ گويد : بار خدايا مىترسم . « 19 » گويد : از چه مىترسى ؟ گويد : از آن دوزخ با سياست و از بيم قطيعت . خطاب آيد كه : از قطع و دوزخ چه باك باشد و چه غم و تيمار باشد ، آن را كى چون من معين و يار باشد .
--> ( 1 ) - در متن : نرتع و نلعب ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - رخ ( 4 ) - يا ( 5 ) - + از بهر ( 6 ) - گرگ يوسف را زيانى ( 7 ) - جاودان در الم و رنج ( 8 ) - + برادران يوسف ( 9 ) - گرگش ( 10 ) - + لطيفه ( 11 ) - + را ( 12 ) - + را ( 13 ) - به يكديگر ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - + را ( 17 ) - + بر دهانها ( 18 ) - مىشود ( 19 ) - + ملك تعالى ( 1 - ) سورهء يوسف / 12